تو را آن به که روی خوش ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد
تو را آن به که روی خوش ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد
در سکوت دادگاه سر نوشت عشق بر ما حکم سنگینی نوشت
گفته اند دلداده ها از هم جدا وای بر این حکم و بر قانون زشت
آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سواله
بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره
من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم
دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم
سلام به باغچه من خوش اومدید به باغچه ای که فصل های اون بهار و تابستون و زمستون و پاییز نیست فصل هاش غم و شادی و گریه و... باغچه ای که بیش از چهار فصل داره. باغچه کوچک من دلمه با این که کوچیکه اما خیلی چیزا توش داره می دونید این باغچه عجیب غریبه راستش خودمم ازش سر در نمیارم آخه دمدمی مزاجه یهو شاد شاد مثل بهاره اما یکدغعه غمگین میشه خیلی هم تعجب نداره چون این یکی از خصوصیات بارز خردادیاست و منم خردادیم.
من عاشق شعرم مخصوصا از نوع عاشقانش و غمگینش واسه همین این باغچه پر از درختای شعره هر درخت یه شعر جدا داره.
چند روزه دیگه تولدمه حالا که تا اینجا اومدیم تا بگم که چندمه آخه می دونین من حرف تو دلم جا نمی گیره آره داشتم می گفتم بیست و هفتم تولدمه
دوست دارم حدس بزنین چند سالم میشه و توی نظرات بنویسید یه چیزی هم اول کار بگم من دختر خیلی خیلی احساساتی هستم
کفشم را گم کرده ام / می ترسم / می ترسم شاهزاده ام نیاید به جستجویم / شرم دارم / از پوست برهنه پایم
که با حرارت خیابان عشق بازی دارد / کفشم را گم کرده ام / در نهایت زمان / صدایی می شنوم / می گوید از درونم:
کفشت را گم نکرده ای / شاهزاده را گم کردی / باز هم شرم دارم / این بار از پوست برهنه دلم!...
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم شپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کو دکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی
با تو چون پرسشی چه نیازی جواب را
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن می فشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم "رهی"
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
ای درخت آشنا شاخه های خویش را ناگهان کجا جا گذاشتی؟
یا به قول خواهرم فروغ:
دست های خویش را در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟
این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد:
چشم های من به جای دست های تو!
من به دست تو آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم